تبلیغات
زیباترین حجاب - عروسک بی حیا
زیباترین حجاب
دختر از خواب بیدار شد ساعت 8  بود و او ساعت  9باید به خانه ی دوستش می رفت تـــــــــا  دوستش به او درس دهد.

 سریع به دستشویی رفت آبی به صورت انداخت و نگاهی بــــه چهره اش کرد رنگش خیلی زرد بود و چشمانش بی رمق!

 لبانش خیلی سفید بود زیر چشمانش گود افتاده بود زیرا تـــــــــــا دیشب پای لپتاپ با دوستان مجازی اش چت کرده بود!


از چهره اش نـــــــــا امید شد  حتی  عمل های پی در پی هم او را راضی نکرده بود ! و به سرعت به سمت میز آرایشش

هجوم آورد و خود را به مانند عروسکی در آورد. نگاهی با عشو ه و ناز به خود کرد از نقــــــــاشی صورتش راضی بود

 نگــــــــاهی به ساعت کرد نیم ساعت گذشته بودلبخند رضایت بخشی بر لبانش نقش بست زیرا اولین باری بود  که  زیر

 45 دقیقه آرایشش تمام شده بود.
بــــــــــــه سرعت مانتوی تنگش را پوشید زیر مــــانتوی قرمزش شلوار مشکی تنگی

 بمانند ساپورتی به پا کرد به سمت کمدش رفت نگاهی به شـــــال هایش انداخت شال مشکیه نازکش را بـــه سر کشید و

 از جلو موهایشرا فوکل زد و از کنــــــــــــــار گوش هایش مقداری دیگر از موهایش را بیرون آورد وشالش را چنان باز

 گذاشت کـــــــه گوشواره های بدلی اش معلوم بود از پشت هم کلیپس مشکی گنده اش که از سر خود نیز بزرگتر بود را

به موهایش زد . سرش خیلی گنده شده بود مثل کوهان شتری پشت سرش بود کفش های 10 سانتی قرمزش را پوشید.

کیف را به دست گرفت نگاهی دوباره با آینه ی قدی اش به خود انداخت کیــــــــــــــــــــــفور کـه شد از خانه بیرون زد.



خانه ی دوستش چند کوچه آن ور تر بود چند قدم برنداشته بود که پسری با موهای سیخ .....

برید ادامه مطلب. نظرم یادتون نره. آخه خودم این داستانو نوشتم .نقاشیم چطوره
؟


خانه ی دوستش چند کوچه آن ور تر بود چند قدم برنداشته بودکه پسری بـــــــــا موهای سیخ و بینی عملی وقیافه ای

 جیگیل ویگیل از کنارش رد شد و به عمد ،شانه اش را بـــه دختر زد دختر شروع بــــه جیغ و داد کرد کـــــــه

 پسرک
شماره ای در کیفش انداخت و رفت دختر لبخندی زد. چند قدم برنداشته بود کــه صدای شکمش بالا آمد

 تازه به یاد آورد که صبحانه نخورده برای همین چند قدم جلو رفت و دم سوپر مارکتی وایستاد و با عشوه و ناز

چند کیک خرید . پسر 26 ساله ای در دم مغازه وایستاده بود نگاهش فقط بـــــه دختر بود حتی پلک هم نمی زد

 دختر یه چندتا نگاه عشو ه ای به پسر کرد و رفت  البته داخل نـــایلون خریداش باز شماره بود دوباره لبخند زد

به کو چه ی  منزل دوستش رسید سر کوچه پسر 17سالـــــه ای  کنار موتورش ایستاده بود با دیدن دختر سرش

را بالا آورد دختر نگــاهی به پسرک کرد پسر سرش را پایین انداخت دختر خندید معلوم بود پسر خجالتی است

 کوچه خلوت بود فقط دختر بود و پسر آخرای کوچه کنارخــــانه ی دوستش چند پیر مرد درحال بحث بودند که

 هنوز متوجه دخترنشده بود ند دختر با کفشـــــای بلندش شروع به قر دادن کـــرد پسر دیگر نتوانست تحمل کند

 و متلکی به دختر زد و شروع کرد بلند بلند به شماره دادن به دختر.دختر دوباره خندید . به در خانه ی دوستش

که رسید پیرمرد ها تازه دختر را دیدند هر کدام متلک های بدی به دختر دادن که دیگر دختر توان نیاورد و به

 آن ها فحش داد دوستش در را باز کرد دختر به داخل رفت دوستش جلو آمد و حال و احوالش را جویـــــــا شد

 دختر شروع کرد به تعریف و تمجید از شکل و قیافه ی خود و با افتخار می گفت که فلان پسر و فلان و فلان

 به من شماره داده اند وای من چه قدر جذاب و خوشگل و خوشتیپم اصلا من از مانکنا و بازیگرا هم قشنگترم

 البته متلک های پیرمردها را سانسور کرد بعد با ناز و ادا دستی به گونه هایش کشید و با چشمانش به دوستش

 فهماند که تو قشنگ نیستی و فقط من خوشگلم.

دوستش پوزخندی زد و گفت:

آیا اینکه وسیله ی لذت و هوس زود گذر یک ولگرد خیابانی شوی افتخار است؟؟؟؟!!!!!!!

آیا مثل یک دستمال کاغذی تنها یکبار مصرف شوی و مچاله و دور انداخته شوی باعث خوشحالیست؟؟؟

یا مثل یک گل خوشبو باشی که حجاب و نجابتش بمانند خار های ساقه ی گل از او محافظت می کند.

دختر به فکر فرو رفت و به حرف های دوست اندیشید.

 شب که فرا رسید باز مانند روزهای دیگر نادان وبا حالتی جاهلانه به خواب فرو رفت

بی آنکه بداند:


تنها خود را با پوشش و رفتارش لایق متلک های جوانان و پیرهای هیز دانست.

بی آنکه بداند:

آن پسر 26 ساله ای که چشمان کثیفش تا رفتن دختر به بدن دختر دوخته بود

 شب نتوانست خود را کنترل کند وبه راه فساد  کشیده شد تنها  با دیدن عروسک هایی

 چون عروسک بی حیای قصه ی ما

بی آن که بداند:

همان پسرک 17 ساله ی خجالتی با عشوه ها و راه رفتن و حرکات بدن دختر برای

اولین بار متلک عمرش را به دختری زد و از آن پس متلک زدن تنها گوشه ای از کارهایش شد.

آیا حتی ذره ای از گناه این پسران بر گردن دختر نیست؟؟؟؟؟

نویسنده این داستان: مونا



برچسب ها: عروسک بی حیا، عروسک، عشوه، قرتی، دختر بی حجاب، دختر بی ایمان، داستان دختر بد حجاب،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 فروردین 1392 توسط مونا | نظرات()
دردِ دِل بـــــا کاغــــذ
سه شنبه 25 شهریور 1393 09:33 ق.ظ
صدای پا می آید...
هیزم می آورند...
راوی روایت نکن...
زمین خوردن بانو که دیدن ندارد...
قصه ی یتیمی که گفتن ندارد...
من مانده ام و چادر خاکی بانو...
میخ و در و آتش...
غم و اشک و صبر...
چادرم این روزها عجیب بهانه ی صاحبش را می گیرد...
نرگس
شنبه 22 شهریور 1393 08:09 ب.ظ
هم متنت و هم نقاشیت عالی بود.
پاسخ مونا : ممنون
پرواز تا ملکوت
یکشنبه 2 شهریور 1393 11:45 ق.ظ
با سلام
ببخشید آدرس وبلاگ جدیدمو یادم رفت بگم

Farmandehan313.mihanblog.com
پرواز تا ملکوت
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:49 ب.ظ
سلام
وبلاگ تون عالیه
اگه مایلید هم دیگر رو لینک کنیم
ممنون
یا حق
پاسخ مونا : سلام عزیزم لینک شدی
مرسده-کافه انتظار
جمعه 20 تیر 1393 07:06 ق.ظ
سلام خیلی قشنگ بود داستانت اما واقعیت همینه...
موفق باشی
یا علی
پاسخ مونا : ممنون گلم
شیعه امام رضا
چهارشنبه 4 تیر 1393 10:22 ب.ظ
سلام به وب من سر بزن و نقاشی هایی که خودم کشیدم رو ببین نظر یادت نررررررررره
پاسخ مونا : اووووووووووووووووووومدم
چهارشنبه 7 خرداد 1393 11:01 ب.ظ
سلام افرین خوشم اومد من عاشق عفت حجاب هستم یا زهرا
پاسخ مونا : منم عزیزم
سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 06:07 ب.ظ
سلام عزیزم زنده باشی مطالبت خیلی عالی بود خدا نگهدارت باشه وتا آخر درآغوش امن الهی پایدارو سر بلند باشی من یک مادر
پاسخ مونا : خیلی ممنونم
سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 06:06 ب.ظ
سلام عزیزم زنده باشی مطالبت خیلی عالی بود خدا نگهدارت باشه وتا آخر درآغوش امن الهی پایدارو سر بلند باشی من یک مادر
پاسخ مونا : ممنونم
رز
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 03:54 ب.ظ
سایت خوبی داری راستی داستان مال خودت بود .........
هرچی ؟؟!!! ممنونم
پاسخ مونا : آره مال خودم بود قابلتو نداشت
یه بچه مسلمون
دوشنبه 12 اسفند 1392 11:29 ب.ظ
تمام عالی بود.موفق باشید.اهل کجا هستید؟
پاسخ مونا : ممنون همچنین من اهل ایلامم.
پنجشنبه 12 دی 1392 08:39 ب.ظ
خیلیییییییییییییییییییییییی قشنگ داستان مینویسی عالیییییییییی بود
پاسخ مونا : مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نجمه
سه شنبه 3 دی 1392 12:15 ب.ظ
سلام خیلی جالب بودموفق باشی
پاسخ مونا : ممنون همچنین.
فاطمه
یکشنبه 1 دی 1392 06:30 ب.ظ
سپاس دوست من لطفا در مورد عرفان های نوظهور هم که الان نوجوان ها وجوانان رو تیر رس خدوشون کردن هم داستان بنویس هرچند داستانیست از عمق واقعیت نه افسانه
پاسخ مونا : رفتم توفکر
نازنین20ساله
سه شنبه 19 آذر 1392 03:43 ب.ظ
خیلی خوب بودابجی وای مرسی
پاسخ مونا : خواهش می کنم آبجی جون
رباب
شنبه 2 آذر 1392 09:52 ق.ظ
دوست عزیز.مطلب بسیارزیبایی نوشتید .متأسفانه الان بی حجابی دربین بازیگران سینماوتلویزیون موج می زنه نمی دونم چراازاین ها انتقاد نمی كنند.چراكه اینها الگویی هستند برای جامعه
پاسخ مونا : آره منم قبول دارم ولی انتقاد از این بازیگرا کار ما نیست کار صداسیماست.
رباب
شنبه 2 آذر 1392 09:51 ق.ظ
دوست عزیز.مطلب بسیارزیبایی نوشتید .متأسفانه الان بی حجابی دربین بازیگران سینماوتلویزیون موج می زنه نمی دونم چراازاین ها انتقاد نمی كنند.چراكه اینها الگویی هستند برای جامعه
درسا
سه شنبه 21 آبان 1392 11:48 ق.ظ
پاسخ مونا :
درسا
سه شنبه 21 آبان 1392 11:47 ق.ظ
من عاشق چادر و حجاب هستم
پاسخ مونا :
رز
جمعه 10 آبان 1392 07:09 ق.ظ
أمید وإرم در تمام مراحل زندگی آت موفق باشی
درضم داست انت خیلی خشكل بود
پاسخ مونا : عزیزم ممنون تو هم موفق باشی قابلتو نداشت.
asal
شنبه 23 شهریور 1392 10:10 ب.ظ
واقعا خیلی زیبا بود به نظر من هر انسانی دنبال زیبایی و خدا هم زیبایی رو دوست دارهولی چه خوبه که سیرتمون زیبا باشه و زیبایی جسممون رو برای خودمون نگه داریم نه هیزهای تو خیابون و نامحرم ها
پاسخ مونا : ok
حدیثه
یکشنبه 17 شهریور 1392 02:08 ق.ظ
داستان قشنگی بود خوشحال میشم به منم سربزنی وبانظراتت درجهت رشد وبلاگ کمک کنی اگه از وبم خوشت اومد منو بانام منتظران ظهور لینک کن راستی یادم رفت بگم من یه دخترچادریم به چادرم افتخارمیکنم
پاسخ مونا : ممنون عزیزم. لینک شدی.
کلبه قصه ها
یکشنبه 10 شهریور 1392 03:07 ب.ظ
واقعا خیییییلی قشنگ داستان مینویسی.اگر دوست داشتی یه سری
بزن
پاسخ مونا : ممنون عزیزم.الان میام.
زهرا
یکشنبه 6 مرداد 1392 01:03 ق.ظ
سلام آپم منظر حضور گرمتون و نظرات خوبتون هستم راستی اگه با تبادل لینک موافقین در بخش نظرات وبم خبرشو بهم بدین ممنون- التماس دعا در پناه حق
پاسخ مونا : باشه.
سه شنبه 1 مرداد 1392 12:54 ب.ظ
سلام مونا خانم
داستان خوبی بود گرچه از لحاظ فنی چند تا اشکال کوچیک داشت و لی از لحاظ موضوعی و شیوه داستان روایی.سرایی در حد قابل قبولی بود خوشحالم هنوزهم دخترای گلی چون شما تو مملکتمون هنوزم هستند که به فکر حفظ خودشون از بلای هرزگی اند و دوست دارند دیگران هم مثل خودشون باشند چندی پیش که سفری به امریکا داشتم از نزدیک دیدم تو کشوری که دشمن اصلی حجاب محسوب می شه علاقمندان به پوشش حجاب گونه روز به روز بیشتر می شه اما متأسفانه تو کشور ما این رویه برعکس بوده در هر حال ازت ممنونم دختر گلم ان شاالله هر روز موفق تر از دیروز در پناه خداوند مهربان و بانوی دوعالم زهرای مرضیه باشی
پاسخ مونا : خیلی ممنون از این که مطالب وبلاگ منو خوندید و خوشحالم که نظرتونو دادید بله متاسفانه ایران و اکثر کشورهای در حال توسعه (آسیا) دچار تغییر فرهنگ شدند که می تونیم ناشی از ماهواره و جنگ نرم از طرف آمریکا و کشورهای حامی آن بدونیم ما باید ایمانمونو حفظ کنیم و برهنگی رو جز باکلاس بودن ندونیم آدم باید ذهنش با کلاس باشه
اگه برهنگی بافرهنگیه پس حیوونا سال هاس بافرهنگن!!!!!!!!!!!!!!!
نفس
سه شنبه 1 مرداد 1392 12:19 ب.ظ
تبادل لینک کنیم؟
پاسخ مونا : باش
یه دخترمحجبهیه دختر
دوشنبه 24 تیر 1392 07:51 ب.ظ
آفرین خیلی قشنگ نوشتی
پاسخ مونا : ممنون.قابلتو نداره
FaTeMeh♥
پنجشنبه 20 تیر 1392 09:46 ب.ظ
قشنگ بود عزیز افرین
پاسخ مونا : ممنون.
F.N
چهارشنبه 19 تیر 1392 12:12 ب.ظ
والا من موندم این کلیپسارو چه طوری میزنند
هـــــــــــــــا؟

پاسخ مونا : منم موندم!!
کوثر
سه شنبه 18 تیر 1392 01:17 ب.ظ
عالی بود...
پاسخ مونا : ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
من یه دختر چادری ام و چادرمو دوس دارم
شعار من:
آدما پاک بدنیا میان ولی کیا پاک از دنیا میرن؟؟
راستی هر دختر چادری که وبلاگ داره بهم بگه تا توی وبلاگ دختران چادری لینکش کنم
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» چند سالته؟






وبلاگ دختران چادری
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

حدیث